محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

32

تفسير قرآن صفى على شاه

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 74 ] ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ( 74 ) پس سخت شد دلهاى شما بعد از اين پس آنها بودند چون سنگها يا سخت‌تر در شدت و بدرستى كه از سنگها هر آينه جارى مىشود از او جويها و بدرستى كه از آن هر آينه شكافته مىشود پس بيرون ميآيد از آن آب و بدرستى كه از آن هر آينه فرود ميآيد از ترس خدا و نيست خدا بىخبر از آنچه ميكنيد ( 74 ) گشت قاسى پس شما را دل چو سنگ * سخت‌تر زان بلكه دل بگرفته زنگ بعد ذلك كالحجاره او اشدّ * بعد از آن آيت چنين شد بىرشد سختتر از سنگ بودن آهن است * قلبها بسيار از آن رويين تنست كه نيابند از مواعظ لينتى * يا كه تنبيه از ظهور آيتى سنگها هم زآنكه دارند اختلاف * در جمودت هم به نرمى بيخلاف بعضى از آن گردد اندر سودها * منفجر ز آن آبها و رودها سنگها منشق شود بسيار از آن * تا شود زان آبهاى خوش روان باز ميآيند بعضى ز آن فرود * خشيت حق را ز تأثير وجود هم چنان كز كوه بينى سنگها * ريزد و هابط شود فرسنگها نيست حق غافل ز فعل نيك و دون * گر نه‌اى غافل ز عمّا تعملون قلبها را همچنين دان يك بيك * ظاهر است و نيست حاجت بر محك آن يكى سخت و سيه همچون حجر * كه نگيرد هيچ نقشى از تبر هم بود قلبى كزو آيد برون * چشمه‌ها و نهرها از حد فزون همچو سنگى كز عصاى موسوى * گشت ظاهر زو عيون معنوى علم توحيد است و عرفان آن عيون * كز زبان اهل دل آيد برون هست مستغرق ببحر علم و نور * نهرها منشق شود زان در فطور هر كه نوشد جرعه‌اى زآن تا ابد * زنده ماند چون سپهر بىعمد قلب ديگر هست قلب با خشوع * كه كند بر حق بهر آنى رجوع هر دمى ريزد ز خوف حق چو كوه * وجههء او گشته با حق از وجوه مايل است آن دل بسوى اصل خود * تا نماند بىنصيب از وصل خود آن دل زهّاد و اهل طاعت است * بر وى از حق هر دمى صد رحمت است قلب ديگر باشد ار دانى سخن * با تو آن معشوق جان گويد نه من پاره پاره چاك چاك از داغ عشق * هر دمى بر وى رسد ابلاغ عشق همچو برقى كه زند بر ابر هى * كه بدشت و كوه بارد پى بپى بر دل عاشق زند برق از درون * تا شود جارى ز چشمش جوى خون ميشكافد دمبدم از ياد دوست * جارى از وى هر دمى صد نهر و جوست جذبه نه چنان كاب آيد از آن خاره‌ها * هست با او بلكه بس دل پاره‌ها رفتم از خود محو آن سيما شدم * رفته رفته غرق آن دريا شدم بى خبر ماندم ز دل وز حال او * تا كنون ميرفتم از دنبال او نك نميجويم دگر گم شد پيش * تا چه آمد بر سر از شور مىاش ميزنم هر سو صدا كاى هم سفر * در كجايى خون شدى يا جان بسر ؟ مىنيايد زو صدايى سوى من * گويد او شد در بدر در موى من بگذر از وى در گذار افسانه را * ميزنى تا كى صدا ديوانه را خاصه مجنونى كه در صحراى عشق * رفته يك جا روحش از يغماى عشق بر مشامش ميرسد از هر كنار * بوى موى آن نگار گلعذار نى خبر دارد ز پا و نى ز سر * نى ز راه و نى ز يار همسفر نه شناسد پيش رو را از قفا * تا زند دلداده‌اى او را صدا گاه ميزد دل به من سربسته حرف * كه نبندى جز ز عشق يار طرف گر بيايى ميرويم آنجا كه اوست * با كه باشيم از دو عالم تا كه اوست رفت آخر خود مرا بر جا گذاشت * ز آنكه پرواى سكون ديگر نداشت روزگارى بد كه غم پرورده بود * عشق در وى كار خود را كرده بود بود هر دم بر بهانه و حالتى * يافتم كو ميرود بيرخصتى اين يقين بودم كه با آهستگى * دارد اندر طرّه‌اى پيوستگى رفته حلقش خم بخم در حلقه‌اى * نيست يك مو با دو كونش علقه‌اى ميكشد آخر ز ما ناچار دست * بندها را سربسر خواهد گسست ميكشد او را پياپى موى دوست * رفته رفته رفت خواهد سوى دوست بودنش در خانهء ما عارضى است * بستگى هيچش بدين ويرانه نيست چون كند بيخانمانى خانه را * كه بدورى ديده آن پيمانه را گوشهء چشمى به او بگشوده يار * باده در دورى به او پيموده يار زآن مى و ميخانه بويى برده است * مى ز دست ساده‌رويى خورده است اندر آن ميخانه در پيمانه‌اى * ديده عكس طلعت جانانه‌اى ديده باشد خاصه گر آغوش او * يا كه خندان پستهء خاموش او چون نگيرد از جهان آوارگى * چون نپردازد ز خود يكبارگى چون توان دردى كه دارد چاره كرد ؟ * بين كه خواهد بندها را پاره كرد ميرود آن سان كه گم گردد پيش * از ره و بيره نشان جويى كىاش ؟ يك نشانش بينشان بودن ز ماست * بينشانى را كجا دانى كجا است ؟ آن دلى داند كه مهرش بر لب است * ز آتش عشق بتى اندر تب است كو زبانى تا كه گويم كار دل * بر زبان نايد يك از بسيار دل هر شبى از ما نهان در گوشه‌اى * ميگرفتى چون غريبان توشه‌اى سر به زانو مينهاد و ميگريست * ميزدم او را صدا كاين ناله چيست ؟ ميگرفتش گاه گاهى هم تبى * تر نكرد از درد خود با كس لبى نبض او را ميگرفتم در شمار * ميگذشتى قرعهء او از هزار خاصه زان لب گر كسى ميكرد ياد * ميطپيد از غم بخويش و ميفتاد من بر اين بودم كه اين تب دايم است * گرمى تب در عروقش لازم است نبض او را ميگرفتم روز و شب * كه شده كم يا فزون گرديده تب گاه هم گفتى سخن با خود نهان * من بهذيان مينمودم حمل آن گاه هم ميجست از جا چون كسى * كآيدش پيغام كس در مجلسى ميدويد از حجره بيرون سوى در * تند ميكرد از ره روزن نظر گه گشودى گوش و ميگشتى خموش * چون كسى كش صوت يار آيد به گوش چند روزى بد كه تب پيوسته داشت * لب ز ما اندر تكلم بسته داشت ميگرفتش همچو مصروعان غشى * يا چو مشتاقى كه بيند مهوشى